شنبه 30 دی1385

نه صدای پا میاد نه زنگ در نه تلفن
صبر من تموم شده دیر نشده کاری بکن
دل این کولون در می زنه اما بی صدا
دلهره یه عالمه نفس یه آه بی هوا
دم به دم یه حرفی باز میاد میشینه تو گلوم
همه جمع می شه واسه وقتی نشستی رو به روم
نمی شه رو تو حساب کرد مثل آفتاب زمستون میری بی خبر نگفته می شی باز دوباره مهمون
نمی شه حتی کمت کرد از تو جمع دلخوشی ها تو نباشی دیگه از ما چی می مونه جز یه تنها
نه هوای جاده ها نه کوچه و خیابون ها
نه غم پیاده رو نه گریه های ناودون ها
نه سکوت سرد پارک نه سقف دلگیر خونه
تو که نیستی به دلم حتی غم هم نمی مونه
نمی شه رو تو حساب کرد مثل آفتاب زمستون میری بی خبر نگفته می شی باز دوباره مهموننمی شه حتی کمت کرد از تو جمع دلخوشی ها تو نباشی دیگه از ما چی می مونه جز یه تنها