سه شنبه 24 مرداد1385
خدایا به خاطر اینکه تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم! خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود، تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم! خدایا، ممنونم که هر زمان که تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی انتهایت، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد. خدایا، از اینکه می بینم بزرگی چون تو، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم. خدایا، با اینکه گناه کرده ام، ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بیکرانت ناامید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری، حمایتم کرده ای خدایا، شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راههای عجیب و خارق العاده ات در سخت ترین و غیر ممکن ترین شرایط یاورم بوده ای، از حساب بیرون است.
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی، عشق، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم. خدای من، می دانم که با این همه، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند: "اگر آنان که از من روی برتافتند، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند."
سه شنبه 24 مرداد1385
عجب رسمیه رسم زمونه قصه ی برگ و باد خزونه .... به یاد شادروان پوپک گلدره :
خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام !
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام !
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست
نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با توهمینه رسم این دنیا
خداحافظ ، خداحافظ
همین حالا خداحافظ ...
روحش شاد ....
چهارشنبه 18 مرداد1385
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و
ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می
نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و
بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن
عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را
از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت: " صدایت ترنمی است
که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان.
فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن
می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ،
خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان
این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را" و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین
آوازش را خدا گوش داد ..
سه شنبه 10 مرداد1385
:

اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره هام خط می زنم
از دله تنگه تمومه آدما
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی منو دل تنها می شیم
حرفای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنیها رو شنید
قصه ی جدایی ما آدما
قصه ی دوری ماست از خودمون
دوری منو تو از لحظه ی عشق
قصه ی ساده گی گمشدمون