تبليغاتX
ای تو تنها خوبه دنیا بی تو من تنهاترینم

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند

جمعه 29 اردیبهشت1385

خدا
 

خدا را در آن دورها جستجو نکن،   عاشق و جستجوگر تو نیستی ، عاشق اوست ، تو طالبی ،   پس طلب کن .   اون همین جاست  ، در خانه ات !  

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 9:35 PM  توسط ساقی 
+

پنجشنبه 28 اردیبهشت1385

 

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،
...
رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن‌ که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 3:3 PM  توسط ساقی 
+

پنجشنبه 28 اردیبهشت1385

 

خدایا دلم برات تنگ شده خیلی  دلم گرفته....

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 2:40 PM  توسط ساقی 
+

یکشنبه 24 اردیبهشت1385

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن

منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده

بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت.ناگهان پیرمردی

جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب

پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید.اما پر از زخم بود.قسمت هایی از قلب او

برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود،اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده

بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجود

داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مرد با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود

فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.مرد جوان به قلب پیرمرد

اشاره کرد و خندید و گفت:تو حتما شوخی می کنی!قلبت را با قلب من مقایسه کن،قلب تو تنها

مشتی زخم و خراش و بریدگی است.پیرمرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما

من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من

عشقم را به او داده ام.من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده،قرار داده ام

اما چون این دو عین هم نبوده اند،گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند.چرا که

یادآور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام.اما آنها

چیزی از قلب خود به من نداده اند اینها همین شیارهای عمیق هستبد گرچه درد آورند،اما یادآور

عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه

ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟مرد جوان بی

هیچ سخنی ایستاد.در حالی اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت.از قلب

جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را

گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان

گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه کرد،سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود...

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 1:30 AM  توسط ساقی 
+

جمعه 22 اردیبهشت1385

 
 
 
 
 
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
 
خدا گفت: نه!
 
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
 
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
 
خدا گفت: نه!
 
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
 
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
 
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
 
خدا گفت: نه!
 
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
 
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
 
خدا گفت: نه!
 
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
 
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
 
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر
 
ثمر شوي.
 
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
 
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
 
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
 
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 7:15 AM  توسط ساقی 
+

چهارشنبه 20 اردیبهشت1385

 

 

از بچگي دوسش داشت . اما نگفت چون مي ترسيد , تا وقتي كه به عروسيش

دعوت شد , بازم نگفت تا وقتي كه به مراسم تدفينش رفت . ديگه راهي براي

گفتنش نداشت .

همه عمر به اون نگفت دوستش داره چون فكر مي كرد دوست داشتنش يك طرفه

هست .

تا رسيد به دفتر خاطرات اون و شروع به خوندنش كرد :

از كودكي دوستت دارم , ازدواج كردم تا فراموشت كنم , اينارو نوشتم تا دلم آروم

بگيره , كاش دوستم داشتي .

اما اون مرده بود

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 9:30 AM  توسط ساقی 
+

چهارشنبه 20 اردیبهشت1385

خدایا

اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي از شعله هاي آن

 مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزاني
 
و اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي ؛ درهاي
 
بهشت را برويم بسته نگهدار ،
 
 ولي اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم
خدايم!
مرا از خودت مران .
 
 تو گرانبهاترين دارايي من در اين دنيا هستي ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم.
  
لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 8:3 AM  توسط ساقی 
+

یکشنبه 17 اردیبهشت1385

:
 

 

در گندم زاران سبز مترسك به اين مي انديشيد كه

گنجشكها بخاطر وجود او گرسنه اند!!!

... فردا مترسك خود را كُشت

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 9:34 AM  توسط ساقی 
+

پنجشنبه 14 اردیبهشت1385

برای با تو بودن راه درازی را پیموده ام

 

برای با تو بودن راه درازی را پیموده ام

بلکه به تو برسم

قدمهایم سست و ناتوان شده اند

انقدر زیاد

که یارایی ان را ندارم

تندتر گام بردارم شاید اندکی زودتر

به تو برسم

این رسم روزگار است

هر چقدر بیشتر عاشقتر شوی

باید در اتش فراق بسوزی

میترسم بعد از پیمودن این راه سخت

وقت با تو بودن را

حتی برای لحظه ای هم که شده

از دست داده باشم

چه سخت است دور از تو بودن

چه سخت است

از عشق تو مردن

به تو نرسیدن

محبوبم

زندگیم در دستای توست

اگر میخواهی زنده بمانم

باید با من همقدم شوی

باید این راه دراز را

با هم به پایان برسانیم

به خودم میگویم باید صبور باشم

نگذارم هیچ مشکلی مانع

رسیدنم به تو شود

برای رسیدن به تو تا اخر دنیا

با تو خواهم امد

باید صبور باشم

باید صبور بمانم

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 8:12 PM  توسط ساقی 
+

چهارشنبه 13 اردیبهشت1385

برای آخرین بار ....

 

 برای آخرین بار میگویم که دوستت دارم

دوستت دارم بی آنکه مرا دوست داشته باشی

دوستت دارم حتی اگر از چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که

دلم شکسته است...

دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هیچ احساسی بر من

نداشته باشی با اینکه میدانم در دلت یک دنیا محبت است و احساست ،

مثل آب پاک و زلال است...

عزیزم باور کن به تو نیاز دارم ، منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته

، منی که ساحل دریای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه در دلم زیر

و رو می شود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی ،

دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی و ساحل دریای دلم را آرامتر از

همیشه کنی...

عزیزم مرا باور داشته باش ، حتی برای یک لحظه هم که شده قلب مرا

با تمام وجودت حس کن ...

بیا تا تنهایی دوباره به ویرانه دلم نیامده است !

تا تنهایی قاب خالی و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است،

تو بیا و قاب زیبای عکست را در آنجا بگذار!

بیا در قلبم با صدای مهربانت بگو درد دلت را به من و با فریاد اسم مرا

صدا کن و بگو مرا دوست میداری تا سکوت تلخی که مدتهاست اعماق

قلبم را فرا گرفته است و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!

قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن ! بگذار آن خونی که در

رگهای خشک من جاری می‌شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من

وجود تو نیز باشد!

عزیزم اینک که مینویسم دوستت دارم چشمانم خیس است ، به خدا

خیس است ، پس چشمهای خیس مرا باور کن و تو نیز به من بگو مرا

دوست میداری.

با آهنگ دلنشین عشق و با یاد تو و با عشق به قلب تو با چشمانی

خیس و قلبی پر از امید اگر نخندی و اگر بیخیال این دل عاشق من

نباشی می نویسم که دوستت دارم...

اینبار نه از حفظ میگویم و نه تکرار میکنم ، اینبار برای آخرین بار

میگویم این کلمه را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن!

پس برای آخرین بار میگویم که مرا بفهمی و قلب شکسته و عاشق مرا

باور داشته باشی ::::::::

لینک مطلب   نوشته شده در  ساعت 12:40 PM  توسط ساقی 
+

دوشنبه 11 اردیبهشت1385

نازنین ار تو چه پنهون ......

تو شدی مهمون من مهمون قلبم

از صدات زمزمه ی عشقو شنفتم

تو به من قشتگترین لحظه رو دادی

من واست قشنگترین قصه رو گفتم

نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم

عاشقیت همیشه با من عشق من همیشه با تو

گریه هام می گذرن از من زندگیم پر می شه با تو

اومدی تو روزگارم دیگرون رفتن و رفتن

من اگه واست عزیزم اینو پنهون نکن از من

نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم

عاشقیت همیشه با من عشق من همیشه با تو

گریه هام می گذرن از من زندگیم پر می شه با تو

وقتی دستات و گرفتم لحظه ی ، چشمات و دیدن

به من این مژده رو دادی که رسیدم به رسیدن

نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم

 

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 11:29 PM  توسط ساقی 
+

دوشنبه 11 اردیبهشت1385

:

 

 

 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دل و تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشا م اشکبارون می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوست دارم تو می دونی

می خوام امشب با خودم شکو کنم

شکو های دلم رو تومی دونی

بگم ای خدا چرا بختم سیا ست

بخت من چرا سیا ست تو می دونی

پنجره بسته می شه شب می رسه

چشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا می شه

اگه فردا چی می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوست دارم تو می دونی

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 12:31 PM  توسط ساقی 
+

یکشنبه 10 اردیبهشت1385

 

کنار آشیانه ی تو من آشیانه می کنم فضای آشیانه را پر از ترانه می

کنم کسی سوال میکند برای چه تو زنده ای برای زندگی خود تو را بهانه می کنم

این  شعر زیبا رو پیام عزیز تو پست قبلی برام کامنت گذاشت چون خیلی خوشم اومد نوشتمش پیام جان ممنون

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 10:29 PM  توسط ساقی 
+

یکشنبه 10 اردیبهشت1385

 

 

 

انقدر دوستت دارم بشنوی خندت میگیره

تو نگاه میکنی دلم تو چشمات می میره

انقدر دوستت دارم دیوونه بازی میکنم

گلکم شاکی نشو من تو رو راضی میکنم

اینقدر دوستت دارم شماره ها خسته میشن

اینقدر دوستت دارم جونم رو فدات میکنم

                                                             

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 4:26 PM  توسط ساقی 
+

شنبه 9 اردیبهشت1385

تنگ غروب هوای تو تنگ غروب صدای تو

تنگ غروب راه افتائم دنبال ردپای تو

همه جا رو گشتم از تو ردپایی نیست که نیست

هیچ کجا یی یه نشونی یا صدایی نیست که نیست

چشام به راه جاده ها ، سواره ها ، پیاده ها

می رفتن و می اومدن اما نبودن گل من

از همه جا رفته بودی

بی اعتنا رفته بودی

 

من موندم و خیا بونا

پرسه زدن تو میدونا

 

تو کوچه ها و خونه ها

بودم مث دیوونه ها

 

عکستو از دور می دیدم

دنبال تو می دویدم

 

می رسیدم جات خالی بود

سایه ی تو خیالی بود

 

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 10:18 PM  توسط ساقی 
+

جمعه 8 اردیبهشت1385

روزگار عجیبی ست ؟؟!!!!!
 
 
 
 
 
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند
لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 8:35 AM  توسط ساقی 
+

سه شنبه 5 اردیبهشت1385

:

 

 

حال نمی دانم خانه های این جدول را با چه کلماتی پر کنم

با عشق .محبت دوستی .. نفرت یا کینه؟

واقعا انسان کیست؟

مگر جز این است که شنبه به دنیا می آید

یکشنبه پا به عرصه می گذارد

دوشنبه لبخند می زند

سه شنبه عاشق می شود؟

چهار شنبه دیوانه عشق می گردد

پنج شنبه ازدواج می کند

و سرانجام جمعه می میرد .

آری دوستان زندگی آینه شکسته ای است به نام دل

بزرگ دردی است به نام غم

مروارید غلطانی است به نام اشک

و فریاد بلندی است به نام آه

منم و خلوت شبهای بیقرار

آرامشی دهد به دلم نغمه های تار

تازنده ام بدان که نیازم به خواب نیست

چون بعد از مردنم همه خواب است و انتظار

لینک مطلب   | نوشته شده در  ساعت 9:28 AM  توسط ساقی 
+